على اكبر دهخدا
1096
امثال و حكم ( فارسى )
برد در عذر بس لنگى بر هوارى و من هر دم * گناهى نو بر او بندم براى عذر بس لنگش . اخسيكتى . من چگويم جفا و جنگ ترا * جرم رهوار و عذر لنگ ترا . اوحدى . جهان بىوفا نورى ندارد * دمى بىماتمى سورى ندارد اگر سيمت به بخشد سنگ باشد * اگر عذريت خواهد لنگ باشد . عطار . سرفكنده است فلك بر قدم استغفار * عذر لنگش مشنو زانكه نه خرد است گناه . اخسيكتى . عرش و شرع و شعر از هم خاستند * كار عالم زين سپس آراستند . نظامى . رجوع به : ان من الشعر لحكمة ، شود . عرصهء كش خاك زرده دهيست * زر بهديه بردن آنجا ز ابلهيست . مولوى . رجوع به : ران ملخ بسليمان . . . ، و رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . عرض باز بسته است لابد بجوهر * ( بشمشير او باز بسته است گيتى . . . ) ازرقى . عرض را جدائى نباشد ز جوهر * ( نباشد جدا از كف او سخاوت . . . ) اديب صابر . نه جود را غرضى حاصل است بىكف تو * نه در جهان عرضى ممكن است بىجوهر . اديب صابر . عرفت الله بفسخ العزايم و نقض الهمم . على عليه السلام . عاقلان از نامرادىهاى خويش * با خبر گشتند از مولاى خويش . . . . . . چون مراداتت همه اشكسته پاست * پس كسى باشد كه گام او رواست . مولوى . ز قدرت ملك العرش يك نشان اين است * كه كارها بخلاف مراد ما باشد . عبد الواسع جبلى . عرق كردن - يا عرق نكردن . به علت زفتى با رنج و تعبى تمام چيز كمى به كسى دادن ، ( يا ) ندادن . شبى بمجلس مير اردشير در رفتم * به بنده بود يكى قطعه بهتر از طبقى . از او شراب طلب داشتم من بيمار * تبش گرفت و نكرد از فسردگى عرقى . كاتبى . عروس بىجهاز روزهء بىنماز دعاى بىنياز قورمهء بىپياز . عروس تعريفى آخرش شلخته درميآيد . عروس ننبانش دوتاست ، ( يا ) عروس چهار تنبان دارد مفت كپل گندهش . نظير : ايها الممتن على نفسك فليكن المن عليك . عروس جوان داماد پير * سبد را بيار جوجه بگير . عروس جوان گفت با پيرشاه * كه موى سپيد است مار سياه ( جوان زن چو بيند جوانى هژبر * بنيكى نينديشد از شوى پير . . . ) بدايعى بلخى . رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .